سلام. داشتم فکر می کردم آدم روی زمین باشد و با همین در و
دیوار و خیابان و بیابان و زن و مرد و از این چیزها سر و کله بزند
بهتر است یا می شود جور دیگری هم زندگی کرد؟ نمی گویم
قضیه را خیلی عجیب و غریب کنیم. ولی یک کم متفاوت تر که
می شود.
اصلا به نظر شما می شود به چیزهای دیگر هم فکر کرد یا نه؟
چیزهایی که کلاسشان بالاتر است. مثل چیزهای نادیدنی.
همان غیب را می گویم. فکر کرده اید که چه مفهوم غریبی
است این غیب؟
حالا بیایید یک مدل دیگر فکر کنیم. چطوری؟ این طوری که
تصور کنیم ما در همین جایی که نشسته ایم تنها نیستیم.
همین اتاق یا محل کارمان.
مثل فیلم دیگران. این فیلم را دیده اید؟
....
یک ذره فکر کنید من دوباره می آیم.
هیچ نوری نمی بینم. می دوم . این طرف آن طرف. عرق از چشم هایم می آید پایین .چشم هایم می سوزد. دنیا دور سرم چرخ می زند. دارم از هوش می روم.حالا دیگر کم کم مرگ دارد باورم می شود. اه! این زمین لا مذهب چرا انقدر گرد است؟ نمی دانم آن مردک گالیله بود یا نیوتون یا .... خلاصه همان که این بلا را سرمان آورد.
داشتیم زندگی مان را می کردیم. داشتیم راه صاف را می رفتیم. به این خیال که به یک جای درست و حسابی می رسیم. ولی حالا چه؟ به هر طرف می رویم به جای اول می رسیم.
کلی زور می زنیم که تندتر برویم. کلی نقشه می کشیم و مهندسی می کنیم. وسیله های عجیب و غریب می سازیم. که پرواز کنیم. از دو بعد خسته شده ایم . بعد سوم را امتحان می کنیم. می رویم بالا بالا بالاتر. اما آخرش چه؟
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند؟
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
ما می خندیدیم
وقتی شب ها با کفش می خوابیدی
می خندیدیم
وقتی می گفتی چه فرق دارد
اتاق آبی یا نارنجی
وقتی لاغر می شدی
ما می خندیدیم
وقتی ابرها جرثقیل می شدند
وقتی گندم ها برج می شدند
ما
ویراژ می دادیم و
می خندیدیم
وقتی دیگر تکان نمی خوردی
ما
....
..
.
چقدر خنده دار بودی
چقدر گریه دار شدیم
سلام.
گاهی پیش از آنکه بیفتی خبر می شوی
و گاهی افتادنت دنیایی را خبر می کند
چه فرقی می کند؟
کاشکی افتادن ها برای چیزی باشد که بیارزد
سقوط کنیم تا بالاتر برویم
تندیس
دلیری
زاده
شد
همانگونه که غم تنها غم توست
شادی هم از آن توست
آنگاه که غم دارم و سرمستم
و هم آنگاه که شادم از غربت
می دانم
که نسیمی از کوی تو
توفانی می شود و
ویرانم می کند
می لرزم
سترگ لرزشی که سر و پا نمی شناسد
که دل و جان و عقل و دین نمی فهمد
دیگر دانسته ام که تاریخ
بی داستان عاشقی تو
قصه ی کوتاهی است
بندی شده در کتابی بی زرق و برق و مات
عمری دویده ام در پی آبی چشمانت
دستم به زانو
و چشمم به رد پای سرخ توست
در کتاب های پیشین
واژه هایی بود
مثل دلهای پیشینیان
شگرف و بیکران
اما امروز
واژه که هیچ
دل هم نمانده
....
کاش زمان می ایستاد و
من
آنگونه که بندبازی
بر بندی باریک
خرامان می رود
می رفتم
آن قدر با سر می رفتم
آن قدر سراسیمه می رفتم
تا او بر چشمم پا می گذاشت
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد
هرکجا که خواست
آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق
اینسان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود